رد پای بارون...

...به نام خدایی که در این نزدیکیست

یک شبی مجنون نمازش را شکست  بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ان شب مست مستش کرده بود...فارغ از جام الستش کرده بود  گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟بر صلیب عشق دارم کرده ای...خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن...مرد این بازیچه دیگر نیستم  این تو ولیلای تو من

نیستم  گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی...!

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در جمعه 22 تير 1390برچسب:, ساعت 10:36 توسط سپیده|


آخرين مطالب
» این منم....
» پاییز من.....
» دلتنگ تو میمونم.....
» بخند
» با اجازه خدا....
» بانو
» دلنوشته های میلاد تهرانی
» صبحی دیگر
» تحویل بهار....
» شروع دوباره........دوباره باید شد..
» پاییز...زمستان.

Design By : RoozGozar.com