رد پای بارون...
...به نام خدایی که در این نزدیکیست
چشم هایت را که مهربانتر کنی لب هایت را که با لبخند ارایش کنی و ذهنت را از کینه ها خالی کنی سال خود به خود تحویل میشود! انقدر سایر روزهای سال را تحویل نگرفتیم که دیگر سال تحویل ها هم تحویلمان نمیگیرند! شاید نشود به گذشته برگشت و یک اغاز زیبا ساخت ولی میشود هم اکنون اغاز کرد ویک پایان زیبا ساخت... در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست خوشابه حال کلاغان قیل و قال پرست چه گونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نامردم زوال پرست **************** نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم ببین چه زرد مرا میجوند. سبزترینم! ببین چگونه مرا ابر کرد. خاطره هایی که در یکایکشان میشد آفتاب ببینم شکستنی شده ام اعتراف میکنم. اما ز جنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم نمیرسند به هم دست اشتیاق من وتو که تو همیشه همانی که من همیشه همینم فقط ساده سلام میکنی! همین! اما کسی دارد بی وقفه در ضلع شمال غربی بدنم تبلا(نوعی ساز کوبه ای) مینوازد....! فقط ساده سلام کرده بودی ها؟! ولی...... هم چنان تبلا....!! آدم ها فراموش نمیکنند! فقط دیگر"ساکت"میشوند...! همین! حیف هر بار که میخواهم به سمتت بیایم یادم می افتد "دلتنگی" هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست!
Design By : RoozGozar.com |